فكر ميكنم هيچ عكس يادگارياي با بورقاني ندارم. فكر ميكنم چرا نبايد در اين ده سال هيچ عكس يادگارياي با او داشته باشم... فكر ميكنم و ميگردم دنبال نشانياش. نشانياش سرراست است. انتهاي نظامآباد، خيابان اشراقي، اما من هنوز سرگردانم... او اينجا كنارم نشسته و من سرگردانم.
در فهم ماجرايي كه براي مجله پيش آمده سرگردانم ميگويم: «چه بايد بكنم احمدآقا»»
ميگويد: «ببين فلاني! ميدوني چيه، آخرشم من و تو بايد بريم مسافركشي! اگه پايي، بسمالله! ... لق دنيا! بزن بريم.»
شوخي بود، بورقاني شوخي بود. جديترين و بزرگترين شوخي روزگار، تا ما هر وقت چشمهايمان را باز ميكنيم، هيكل نسبتاً بزرگش را كه هندسه منحنيهاي شريف تودرتو بود، ببينيم و خندهمان بگيرد و به ريش روزگار بدكردار بخنديم.
منحني بود و دايره همه خطهايي كه شخصيت اين آخرين احمدِ مهربان روزگار ما را ميساخت. منحني بود و دايره. هيچ خطشكسته و زاويه تيز ديگري در وجودش نبود. اگر هم بود آنچنان ناچيز و كماثر كه زير انبوه دايرههاي تودرتو هرگز به چشم نميآمد. دايرههاي شريف و مهربان، جسم و روحش هر دو را انباشته بود و در اين جشنواره دايرهها و منحنيها، حتي زبانِ مخفي كوچه پسكوچههاي نظامآباد با همه تيزي جنوبشهرياش، نرم ميشد به صيقل شوخطبعي و فرهيختگيِ به عمد پنهان مانده زيردايرههاي عاميانگي كه احمد به اصرار بروز ميداد.
با اين همه اين روزها اگر تو جرأت ميكردي بپرسي: «احمدآقا چرا پس كانديداي مجلس هشتم نشدي؟» به همان زبان مخفي محله قديمياش، جوابي ميداد كه معني و مفهوم قابل چاپش اين بود كه «ميخوام داغ ردصلاحيت كردن منو به دلشون بذارم تا...»
با اين همه استعفا اما غمگين بود اين روزها، چشمهايش غمگين بود با اينكه لبهايش ميخنديد، خسته بود قلبش با اينكه پاهايش ميدويد و هيكل نسبتاً ۹۰ كيلويياش را از اين جلسه به آن جلسه بيمزد و منت ميكشاند.
نه، نمينويسم بزرگ بود و از اهالي امروز بود و با افقهاي باز نسبت داشت. اين شعر سهراب را براي خيليها نوشتهاند و بورقاني مثل هيچكس ديگري نبود كه بتوان به مدد شعري وصفش كرد. بيشتر پرواي چشمهايش را دارم كه خيال ميكنم نشسته كنارم با همه فرهيختگي و غصههاي نهان و همه شوخ و شنگيهاي آشكارش، كه ما، هيچكدام را نفهميدم، نه فرهيختگيها و غصههايش را كه عصاره غصه ديرين آزادي و عدالت مردمانش بود، نه شوخيهايش را كه تصعيد افشره شوخيهاي روزگارش بود با ما و خود او كه تا ارتفاع هزارها پايي اوج گرفته بود و از آن بالا به اين زمين آلوده و خشن ما، به قدرت، به سياست، به خنجر و نيرنگ، به پستهاي كوچكي مثل رياست و معاونت، و به عنوانهاي بزرگي مثل وكالت و وزارت، به لهجه شيرين جنوب شهرياش ميخنديد و ميگفت: وايستا دنيا، من ميخوام پياده شم... تا ما باور كنيم در اين روزگار وارونه همه چيز شوخيتر از آن است كه فكرش را ميكنيم، همه چيز، حتي اينكه من حالا در اين كوچه پسكوچههاي نظامآباد در جستوجوي نشاني او كه هميشه سرراست بود و آشنا، سرگردان و سرگشته، به اين حسرت ساده فكر ميكنم كه بعد از ده سال همنشيني هيچ عكس يادگارياي با او ندارم.
به نقل از www.40cheragh.org