مثلا کنکور!
دوشنبه پنجم شهریور 1386…شب ساعت نه و نيم لحاف و تشكم را برميدارم و ميبرم يه اتاق ديگه اي تا بخوابم چونكه قرار بود فردا صبح زود از خواب بيدار بشم. به همه ميگم:" خوب، آقايون و خانمها اگه كاري نيست من برم، پس تا فردا صبح خداحافظ."
ساعت شش صبح، با صداي زنگ ساعت از خواب ميپرم و عين يه موش كور دست كشان ساعت رو پيدا ميكنم و خنثي ميكنم و دوباره همونجا كنار ساعت ميخوابم. بعد از دقايقي خواب، باصداي مادرم كه ميگفت:"حسين جان، چرا صبحونه نخوردي، اصلا چرا خوابي، نكنه خواب مونده باشي؟" از خواب دوباره ميپرم. ساعت رو نگاه ميكنم و ميگم: "يا حضرت فيل دير شد خيلي هم دير شد". سريع با عجله واشتباها جوراب گل گلي خواهرم را و بعدش هم اشتباهي شلوار برادرم كه دم دست بود رو ميپوشم و بعدش يه جفت كفش و ميدوم سر چهارراه تا سوار تاكسي بشم. اولين تاكسي كه اومد، ميپرم توش و بعدش ميگم: "آقاي راننده اگه ممكنه زودتر بريد من عجله دارم كرايه ي اون چند صندلي خالي روهم من حساب ميكنم". راننده هم كه يه آدم مشدي سبيل كلفت بود به حرفم گوش ميكنه و زود حركت ميكنه و منم حال ميكنم. بعد دست ميكنم تو جيبم تا كرايه را بپردازم، اينور اونور، اين جيب اون جيب، هيچ اثري از پول نيست، بعد از اندكي جستجو بجاي پول يه پيچ گوشتي و شكلات از جيبم مياد بيرون. حالا دردسر دوتا شده بود، اول اينكه پول تاكسي نداشتم دوم اينكه بجاي مداد پاك كن، پيچ گوشتي و شكلات داشتم. پيش خودم ميگم :"خوب ديگه شلوار يه محصل فني و حرفه اي كه رشته اش هم سيم پيچي باشه، را بپوشي، بيشتر از اينهم نميشه انتظار داشت". يه ذره كله ي آكبندم را بكار ميندازم و به اين نتيجه ميرسم كه، قبل از رسيدن به مقصد صداش رو در نيارم، وگرنه راننده با اون سبيلش منو ميندازه پايين و ... .
بعد از دقايقي رسيديم مقصد، حالا بيا و ببين، ميگم :"آقا ببخشيد كيف پولم رو نياوردم، يعني پول تاكسي رو ندارم بدم، راستش...".
راننده ميگه:"....(اين قسمت را سانسور ميكنم و چيزهايي كه خودم ميخواستم از راننده بشنوم را مينويسم)"
راننده ميگه: " بي خيال جوون از طرف من بندازش تو صندوق صدقات". منم تو دلم ميگم:" به همين خيال باش، پولم كجا بود كه بندازمش داخل اين حلبي ها كه معلوم نيست كليدش دست كيه؟!".(توضيح: اون زمون اين نظر رو داشتم، الان ديگه نه) فوري ميدوم طرف مدرسه و بعدش ميرسم به سالن و يه صندلي از دور ميبينم كه خاليه، با يه حساب سر انگشتي ميفهمم كه اونجا بايد جاي من باشه، سريع ميرم ميشينم سر جايم. از بلند گو هم يه نفر داشت بندها رو يكي يكي ميخوند معلوم هم نبود اين بندها چيه؟ يادم ميافته كه مداد و پاك كن ندارم، اطرافم را نگاه ميكنم از يه پسري كه كنارم بود ميگم:" اون مداد و مداد تراشتو يه لحظه بمن ميديد؟" ميگه:" مداد رو ميخواي چيكار؟". منم ميگم:" خوب ميخوام مقايسه كنم و ببينم نوك مدادم استاندار هستش يانه؟". مداد رو ميگيرم و در يه فرصت مناسب دو قسمتش ميكنم(يعني از وسط مي شكنم) و با مداد تراش ميتراشم و ميدم بهش. بيچاره اينقدر تو استرس كنكور بود كه نفهميد مدادش كوچك شده.(دوباره توضيح: بخاطر پاره اي مسائل ديگه از اين كارها نميكنم). زمين رو نگاه ميكنم، دفترچه ي سئوالات و بيسكويتها رو زمين بودند، بعد ناگهان از بلندگو يه نفر فرياد زد:"داوطلبان عزيز شروع كنيد". در اين موقع چند نفر را ميبينم كه خيلي سريع هجوم آوردن به سمت بيسكوييتها و سريع بازش كردند و خوردند و در آخر يكي از اونها زودتر از همه كيسه ي پلاستيكي بيسكوييت را بادش كرد و بعدش انفجار:بوممممم. بعدش دستاشو بلند كرد و گفت :"من بردم من بردم...". بعدش فهميدم كه اون چند نفر باهم شرط بندي كرده بودند كه هركي بيسكوييتها رو زود بخورد و پاكتش را منفجر كند، برنده ست. ديگه چشمتون روز بد نبيند، بعد از اون انفجارها، انفجارهاي ديگري با صداهاي متنوع، در گوشه و كنارهاي سالن بگوش ميرسيد، منم كه تا حالا مثل يه بچه ي مثبت فقط نشسته بودم و تماشا ميكردم، وسوسه شدم و منم قاطي اونا شدم، يعني بوووومممم.... .
... سئوالات رو ميخونم همه شون آشنا بودند فقط مشكل اين بود كه گزينه ها، هر چهار تاشون، بيشتر آشنا بودند. منكه كلي براي كنكور زحمت كشيده بودم و يه ماه بكوب خونده بودم ديگه بيش از اين نميشد انتظار داشت تمركز هم كه نميشد بگيري چونكه يه نفرپارچ آب بدست هر ده دقيقه يكبار، مثل آدم كوكي، از جلوم رد ميشد و اعصابم رو خورد كرده بود، شيطونه ميگه يه پشت پا بزني بهش... . بعد از لحظاتي يه صدايي از بلندگو داد ميزنه: "داوطلبان گرامي وقت تمام است"
...از سرجلسه مياييم بيرون هر كي ميپرسيد چطوري بود الكي ميگفتم: "عالي بود عالي...". با دوستم به اين توافق رسيديم كه دقايقي را باهم تو شهر بگرديم تا از حال و هواي كنكور بياييم بيرون، بعدش صداي اذان ظهر بگوش ميرسه و من به دوستم كه كنكور رو خراب كرده بود با لحن نصيحت گونه اي ميگم:"شما كه كنكور رو خراب كرديد حالا بايد به خدا التماس كنيد تا شايد معجزه اي رخ دهد و شما هم قبول شويد براي همين بريم نماز جماعت، شايد خدا دلش برات بسوزه و...". دوستم كه ميونه ي خوبي با نماز نداشت، بزور ميبرم وضوخونه تا وضو بگيريم، كفشم را در مياورم ، در اين لحظه بود كه با جوراب گل منگولي خواهرم كه صبح اشتباها پوشيده بودم ، مواجه ميشم، اطرافم را نگاه ميكنم تا كسي نديده باشه وگرنه آبروم ميرفت. بعد سريع پاتوكفش خودم ميكنم و بدوستم ميگم: "ببخشيد، يه چيزي يادم اومد بايد برم خونه، نماز رو هم بخون و برام دعا كن، نماز اينجوري ثوابش بيشتره". بزور ميفرستمش داخل مسجد. مگه ميرفت.
بعد از چند ماه رتبه هاي كنكور اعلام ميشه و من با رتبه ي سه هزار منطقه ي سه، مجاز به انتخاب رشته ميشم. حالا بايد انتخاب رشته كرد، ميرم سراغه يكي از دبيران تا برام انتخاب رشته كنه. كارنامه ام رو ميگيره و نگاه ميكنه بعدش ميگه:" شما فقط يكجا ميتونيد قبول بشيد". من با خوشحالي ازش ميپرسم :"كجا؟". جواب ميده:" خوب معلومه سربازخونه". بعدش قاه قاه ميخنده .... .
اگه خونديد و شاد شديد كه هيچ و گرنه اين تست روانشناسي رو بخونيد تا بدونيد شخصيت شما چطوريه و كي ميتونيد بخنديد، قبل از همه به اين نكته توجه كنيد كه اولين چيزي كه بفكرتان اومد اونو انتخاب كنيد، تا تفسير شخصيت شما اشتباه از آب در نياد.
تست روانشناسي:
يكي از انگشتان دست راست را انتخاب كنيد(توجه كنيد كه اولين انگشتي كه بفكرتان رسيد اونو انتخاب كنيد) حالا با توجه به انتخابي كه كرديد، تفسيرهاي متنوعي خواهيد داشت.(در پايين نوشتمش)
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
حالا شما يكي از انگشتتان را انتخاب كرده ايد، حالا شما با اون انگشتي كه انتخاب كرده ايد خودتان را قلقلك بديد تا شايد خنده تان بگيرد، اگه خونديد و عمل كرديد و دوباره خنده تان نگرفت، يه تست روانشناسي ديگه اي رو براتون ميگم، اما فكركنم پرحرفي كردم بماند براي بعد....
فلسفه علم و دانش از اون جهت!
دوشنبه پنجم شهریور 1386مرضيه خانم(شوهر،البته راستشو بخواين زن دايي جان!)فرمودند:"آره پسرم !مثلا همين دايي ات خير سرش ،بلا نسبت مثلا کارداني ارشد....آره ديگه؛همينه اسمش؟ همه خنديدند.
بابابزرگ هم که مدام وسط بحث مي پريد و مي گفت:"شما نمازتان را خوانده ايد؟"
پدرجون گفت:"نه پسرم،به حرف اين ((مبتلايان منگوليسم حاد)) نکن!علي کوچيکه ،پسر خالم گفت :" بالاخره هيچ کس نفهميد اين مرضي که بابابزرگ ميگن چيه؟!"
بابابزرگ گفت:" تو حرف نزن بچه!"
سميرا گفت :"بابابزرگ چرا بچه را دعوا ميکني؟"
بابابزرگ اهميتي نداد و گفت:"مثلا همين دکتر رضواني چيزي حدود دويست هزار تومان در روز در آمد داره!" بابابزرگ اين رو هزار بار گفته بود!
خاله جان گفت :"پسرم! همون بري درست رو بخوني بهتره!"
حميد خان گفت:"آره اشکان جون!اينقدر درس بخون که مثل خاله ات معلم شي ازسپيدي صبح تا بوق سگ کار کني بعد هم چندر غاز بزارن کف دستتو بگنبر کيف کن!"
علي کوچيکه گفت:"اگه مي شد از همون موقعي که در اومديم.(منظورش همون بدنيا اومدنه!)سواد داشتيم!
مادرجون رو بهش کرد گفت:"تو ديگه بشين سر جايت!"
علي قصه ماااااااا(منظورم همون علي کوچيکه است!) که ديگه تحمل اين همه توهين رو نداشت ؛عصباني شد و ...............زد زير گريه!
عمو رضا گفت:"اَاَه حالم بهم خرد از بس درباره اين درس کوفتي حرف زدين!آدم سي سال...نه...بيست و پنج سال درس بخونه که بشينه گوشه خونه به در و ديوار زل بزنه؟! آدم مي ره
اول دبستان رو مي خونه که خوندن و نوشتن بلد باشه؛دوم دبستان رو مي خونه که چارتا عدد،رقم رو بزنه تنگ هم تحويل مامان،باباش بده؛ کلاس سوم هم ازش مي خوان خواهرش رو از
از داداشش تقسيم کنه! و همين جوري ميره بالا،آخه اينم شد زندگي؟نظر من رو بخواينآدم عاقل بايد اول دبستان رو بخونه تا خوندن ،نوشتن بفهمه ؛بعد بره سراغ يه کاري، مثلا مثل من،
مگه مکانيکي چه عيبي داره؟
حسن خان گفت:"اگه همه مثل شما مکانيک بشن،وقتي نصف شبي بچه ات حالش بهم خورد ميخواي کدوم بيمارستان و درمانگاهي ببريش؟"
عمو رضا سرش رو انداخت پائين و هيچي نگفت.
دايي احمد گفت اصولا پول از همه چيز بهتره!
من که ديگه حسابس قاطي کرده بودم و نمي دانستم بايد حرفهاي کدم يکيشون رو بنويسمزدم زير گريه! بعد از آن ورز و حتي تا بعد از عيد هم نه چيزي به عقل خودم کشيد ونه تونستم مجله اي،
روزنامه اي يا حتي انشاي ديگه اي که در اين مورد نوشته شده باشه......نيست خيلي موضوع خاص و نادريه!
جانم را می دهم تا مردم را بخندانم!
دوشنبه پنجم شهریور 1386گفتگو با سید جواد رضویان
برخي معتقدند حضور سيد جواد رضويان در يک مجموعه کمدي تلويزيوني تا حدي موفقيت آن را تضمين ميکند .شايد همين افراد الان بگويند که مجموعه چارخونه پس از پيوستن جواد رضويان به گروه بازيگران،جذاب تر از گذشته شده که البته اثبات درستي ادعايشان به عهده خودشان است.رضويان تا بحال در مجموعه هاي تلويزيوني و فيلم هاي سينمايي زيادي از جمله پاورچين، سيب خنده،فرار بزرگ،شارلاتان،شاخه گلي براي عروس ايفاي نقش کرده و چند بار هم تجربه کارگرداني دارد.
به نظر شما شنبه چطور آدمي است؟
شنبه يک ايراني است که مي خواهد خودش را افغاني جا بزند.
او با مظلوم نمايي اهداف دراز مدتي دارد و مي خواهد به مال و
اموال زيادي برسد که احتمالا بهد از رسيدن به هدفش هم ميگويد
که اصلا افغاني نيست!
لهجه اي که شنبه دارد،مورد علاقه خيلي از بينندگان مجموعه
است، چطور به آن رسيديد؟
براي رسيدن به اين لهجه حدودا دو-سه هزار موسيقي افغاني
گوش کردم! يک دوست افغاني هم به نام امير سليماني اينجا
هست که گاهي گاهي پيش هم مي نشينيم و تمرين مي کنيم.
اين را هم بگويم که به نظرم افغاني ها انسان هاي شريف و
نجيبي هستند.
به نظر شما در کشور ما کمديهاي تلويزيوني جذابترند يا
کمديهاي سينمايي؟
من سينما و تلويزيون را قالبي جدا از هم نمي دانم،ولي
در سينما چون فرصت نوشتن و پرداخت بيشتر است،
مخاطب آن هم بيشتر مي شود.اما در تلويزيون گاهي
ساخت يک مجموعه محدوديت زماني داريم؛مثل مجموعه
هاي مناسبتي که براي ماه رمضان يا نوروز سفارش داده
مي شوند.همين کمبود وقت و سفارش کار در دقيقه نود،
از کيفيت آن کم مي کند.
اگر چندين سال به عقب بر مي گشتيد باز هم همين شغل
را انتخاب مي کرديد؟
به نظرم تمام مخاطبانم مي دانند که جواب من به اين
سوال بله است.هر چند رشته تحصيلي خودم را دوست
دارم و گاهي هم در آن زمينه هم کار مي کنم،ولي حاضرم
براي نشاندن لبخند روي لب هموطنانم از زندگي ام مايه بگذارم.
کدام يک از نقشهايي که بازي کرديد،بيشتر دوست داريد؟
من در تيپهاي مختلفي بازي کردم؛مثل نقش دکتر در سيب
خنده،آدمخوار در صفر درجه،داوود در پاورچين و.......
اما خيلي ها هم مرا با نقشي که در شاخه گلي براي عروس
داشتم، مي شناسند.
نظرتان درباره گل آقا...
خيلي وقت است که نشريات گل آقا را مي خوانم.چند بار
هم مهمان گل آقا بودم و خيلي از دوستانم همکار موسسه
گل آقا هستند؛مثل بزرگمهر حسين پور که الان براي خودش
استادي شده و همکلاسي دوره دانشگاه من بود يا ساسان
خادم که نمي دانم الان هم با موسسه گل آقا همکاري دارد يا
خير...
حرف آخر...
براي مردم آرزوي سلامتي و لبخند مي کنم و ميگويم که خاک
پاي همه آنها هستم.
حالا دیدی!اگه خودت می رفتی شماره ۳۶۶ بچه ها...گل آقا رو می خریدی به غیر از دیدن کاریکاتور سید جواد رضویان که مربوط به این مصاحبه است می تونستی مجله در مجله"جادو در ادبیات و سینما"رو هم ببینی .
دیگه از یه مجله چه انتظاری داری!
باران سرخ!
دوشنبه پنجم شهریور 1386نکته عجيب اينکه نمونه جمع آوري شده از آب اين باران حاوي ذرات خارجي است.
"گادفري لوئيس" فيزيکدان که در دانشگاه"ماهاتما گاندي" مشغول پژوهش است،در آوريل گذشته(2006) فرضيه اي ارائه داد مبني بر اينکه نمونه يادشده(يعني آب باران قرمزرنگ) که گه گاه در اطراف خانه او باريدن مي گرفت،حاوي ميکروب هاي فضايي است.
نکته جالب اين بود که وي ساختارهاي عجيبي شبيه به سلول هاي قرمز رنگ و با اندازه اي حدود ده ميکرون را از اين مايع استخراج نمود و عجيب تر آنکه دوازده مورد از آزمايشاتاو نشان دادند که گرچه ذرات ياد شده فاقدDNA هستند،اما به تعداد زياد تکثير مي شوند.اين ذرات قادر بودند حتي در آب جوش در دماي 600 درجه فارنهايتنيز تکثير شوند و اين درحالياست که حد اکثر دماي شناخته شده براي حيات در آب 250 درجه فارنهايت است.
در توضيه اين پديده،وي اظهار داشت که اين ذرات باکتري هاي فرا زميني هستند که با شرايط نامطبوع و خشن فضا سازش يافته و به وسيله ستارگان دنباله دار و يا شهابسنگ ها يي کهکه در قسمت هاي فوقاني جو شکسته مي شوند، با ابرهاي باراني آسمان هند در آميخته و به زمين انتقال يافته اند.
منبع:ماهنامه نوآور
نسل من
پنجشنبه یکم شهریور 1386و بعد با تمسخر به جوانان نسل ما نگاهي اندازند و سري تکان دهند.جواني در روزگار من تنها نامي است که روزي روي پوستر هاي انتخاباتي آشکار مي شود و روز بعد با
کاردک کارگران شهرداري زدوده مي شود.
نسل من را هر طور که مي خواهي خطاب کن .بگو"نسل خميازه" اما خواهش مي کنم انکار نکن کسالت دنيايي را که نسل تو پيش روي ما ترسيم کرديد.بگو"نسل بي عشق"
اما فراموس نکن ما چگونه به خاطرقدم زدن در پارک ها تو بيخ شديم.بگو" نسل بي رفاقت" اما نظاره کن که کدام نسل به کدام نارو زد.بگو"نسل کتاب نخوانده و فيلم نديده"
اما به ياد دار حمل فيتم هاي ويدئو در کيسه هاي سياه زبالهرا.بگو "نسل بي تلنگر" اما لا اقل ببين جاي اين همه سيلي را.بگو"نسل بي اخلاق"اما منصف باش،يک نگاه بينداز
و ببين آدم هاي ما کسيما سواري که جلوي پاي هم نسلان من ترمز مي زنند از کدام نسل ند. بگو "نسل بي حو صله"اما يادت باشد نسل من در تيشه زدن هاي بيهوده بر سنگ
خاراي نسل تو بي حوصله شد.
حرف هاي تو من را به ياد پسر کشي اساطيري ايراني مي اندازد؛گويي پهلوانان سرزمين آريايي ما عادت دارند براي اثبات قدرت بازوي خود،فرزندانشان را بر زمين بکوبند.
تاريخ اين ديار را هم اگر بنگري کمتر پيش آمده پسري ،پدر را بکشد تا به جاي او بر تخت نشيند. اين پدران بودند که از ترس توطئه پسران،ميل داغ بر چشمانشان مي کشيدند
و آنها را روانه سياهچال ها مي کردند.
قهرمان اساطيري ما هم پسرش را به شمشير خود نقش بر زمين مي کند.(تو مي گويي اشتباه ،من مي گويم به نيرنگ.) پدر ايراني حاضر نيست فرزندش بيشتر از او پيشرفت کند،
پدر ايراني نتوانست بر و بالاي پسر خود را تاب آورد.
گويي اين غرور در خون پدر ايراني است .پدر ايراني زنداني شک هميشگي خود است،اسير بدبيني.پدر ايراني معتقد است همه چيز را مي داند.هر موقعيت نويني که برايش ترسيم
مي کني ميگويد در گذشته خود آن را تجربه کرده واز آن نتيجه اي نديده است. پدران سرمايه گذار در بانک ها، دلخوش کرده به آب باريکه تقاعد. پدران موهاي بلند ،شلوارهاي
تنگ،پدران پاچه هاي گشاد،يقه هاي باز که حالا کوچکترين تغييري در ظاهر پسرانشان را تعبير به انحراف مي کنند. پدراني که به قول فروغ به خواندن ناسخ التواريخ دل خوش
کرده اند ودر پاسخ به هر حرف که هيجان زده از دهان دخترانشان بيرون مي آيد مي گويند:"من راه خود رارفتم و بار خود را بردم..."
داستان پدران و مادراني که بچه هايشانرا کشته اند گاه و بي گاه روي خبر گذاري ها ديده ميشود.آيا تن تو هم مي لرزدوقتي مي شنوي پدري به بهانه هاي واهي خود فرزند خويش را
کشته است؟ ؟آيا شنيده اي که بعضي از مادران اين ديار براي انتقام از خيانت همسر خود فرزندانشان را شکنجه مي دهند؟آيا باور مي کني پدري به خاطر اينکه پسر ده ساله اش
نمره 16 گرفته فک او را با مشت ميشکند و سر او را آنقدر به زمين مي کوبد تا جان دهد؟ آري،زندگي ما به روايت شما داستان تنبلي ها و ناکامي هاست.
پدر ايراني ادعا مي کند زندگي پر ماجرا و ماجراجويانه اي داشته و حال از بي باري وبي برگي نسل بعد از خود در شگفت مانده است.اما اگر عمق پدر ايراني را بکاوي جز
دغدغه هاي خرد زميني در آن چيزي نمي يابي. پدر ايراني در اوج شعارهايي که سر مي دهد فعلا سرش به ثبت نام موبايل يا خريد و فروس خانه گرم است. پاي صحبت پدر ايراني
اگر بنشيني جز شکايت از حيله روزگار چيزي نمي شنوي. در چاه زندگي رستم وار از غدر برادر خود ناله مي کنند اما فراموش کرده اند چگونه ناجوانمردانه فرزند خود را به قتل
رساندند.برايم جالب است که چطور براي محاکمه نسل من ،جوانان هم سن و سال من را به جايگاه شهود مي خواني،ادعا مي کني از حال و روز جواني که ليسانسه پتروشيمي است
اما کار خدماتي مي کند منقلب شده اي اما به روي خودت نمي آوري که مسبب اين بي عدالتي چه کسي بود،پدر بزرگوار و دلسوز.حال نسل من براي اثبات بي گناهي خود بايد در برابر
شما از ميان آتش بگذرد. بايد تن دهد به محاکمه يکطرفه که حاصل آن جز محکوميت و سياهچال غربت و تنهايي نيست.اما ماجراي نسل من آنقدر که تو مي گويي تلخ و بي پايان نيست.
اين سهراب جوان به دنبال آرماني خانه به خانه مي گردد و سرانجم روزي آنچه مي جست را خواهد يافت.صبور باش و جستجويش را حمل بر سرگرداني نکن.

