تبليغاتX
'+قر و قنبيلهاي قلمي+'

شاپور خان!

جمعه شانزدهم شهریور 1386
  •  اغلب مردم استحقاق دارند موز را با پوستش بخورند.
  • صورت سيب را با سيلي سرخ نگه مي دارم.
  • اين بار خط از لکوموتيو خارج شد.
  • دنيا قفس بزرگي است
  • خودنويسم را از واژه ها پر مي کنم.
  • اگر پوست موز بودم کسي را زمين نمي زدم.
  • شب هميشه عزادار است.
  • قلبم يک در ميان براي خودم است
  • ميکروب،سلول عزرائيل است.
  • مسير خورشيد تاول مي زند.

        منبع: قلبم را با قلبت میزان میکنم ، مجموعه ای از کاریکلماترهای  پرویز شاپور.

 

ای ول داره........

جمعه شانزدهم شهریور 1386
مدرسه ی ما سه طبقه است (همکف رو هم حساب کنین).کلاس های دوم، طبقه ی دوم هستن. راهروی این طبقه یک در نرده ای آهنی بزرگ داره که وقتی مدرسه تعطیل می شه، خدمتگزار مدرسه قفلش می کنه. ما بعد از کلی حساب کتاب و نقشه کشی، تصمیم گرفتیم روز دوشنبه ۲۰/۱/۱۳۸۶که ساعت۱تا ۳کلاس داریم، با یه قفل درست و حسابی قفلش کنیم!

   اون روز هممون استرس عجیبی داشتیم. نتونستیم به درس ها خوب گوش کنیم. اگه گیر می افتادیم، معلوم نبود چه بلایی سرمون می آوردن! دو تا قفل از خود مدرسه کش رفته بودیم. می خواستیم قفل بزرگه رو بزنیم که به راحتی باز نشه، ولی چون یه قفل توی جاقفلی بود، مجبور شدیم از کوچیکه استفاده کنیم. خلاصه ساعت۱۴:۳۰ به هر فلاکت و دوز و کلکی بود، معلم ها رو پیچوندیم و از کلاس ها زدیم بیرون. راهرو خلوت بود ولی هر لحظه امکان بیرون اومدن بچه ها وجود داشت. همه جا رو به دقت بررسی کردیم و ساعت ۱۴:۴۰ قفل رو زدیم و خودمون رو پرت کردیم تو کلاس هامون!

   چند دقیقه بعد سر و صدای بچه ها از توی راهرو بلند شد. توطئه با موفقیت ماسیده بود. همه بچه ها و معلم ها ریخته بودن تو راهرو. ما همچنان تو کلاس ها موندیم.اولش همه معلم ها ذوق کرده بودن و می خندیدن! بچه ها که کف کرده بودن و با موبایلاشون از قفل در عکس و فیلم می گرفتن! ما همه داخل راهرو حبس شده بودیم، ولی یکی از بچه ها بیرون در مونده بود. دو سه تا دسته کلید آورده بود و نشسته بود یکی یکی کلیدها رو تو قفل امتحان می کرد. چه بیکار! با هر کلیدی که به قفل نمی خورد، بچه ها سوت و هورا می کشیدن و دست می زدن. ما تو دلمون هر هر بهش می خندیدیم. مسئولین مدرسه به این نتیجه رسیده بودن که قفل شخصیه و مال مدرسه نیست. دیگه ساعت ۳ گذشته بود. بچه ها نگران سرویس هاشون بودن و مامان ها هم نگران بچه هاشون. تلفن ها شروع شد. از اون طرف معلم ها حوصله شون سر رفته بود و تصمیم گرفته بودن خودشون دست به کار بشن!

   سه نفر از آقایون شروع کردن به تکون دادن در. وقتی هیچ نتیجه ای نگرفتن، یکیشون شروع کرد به لگد کوبیدن به در. بازم هیچ نتیجه ای نگرفت. بعد نشست و با دست به قفل ور رفت. فایده نداشت. حتی با سنجاق سر هم نتونست قفل رو باز کنه. یکی از خدمتگزاران مدرسه، با پیچ گوشتی و انبر دست افتاد به جون قفل. بیچاره فقط خودشو خسته کرد. دیگه همه معلم ها عصبانی و قرمز شده بودند. هوای سالن هم که دست کمی از جهنم نداشت. مسئولین مدرسه هم الهی شکر هیچ تلاشی نمی کردن. اصلا اهمیتی نمی دادن. ساعت ۳:۳۰ خدمتگزار مدرسه پیداش شد و قفل رو شیکوند و همه رو نجات داد.

   حالا تصور کنین اگه قفل بزرگه رو زده بودیم چی می شد. خدا رو شکر که هیچ کس نفهمید کار ماست. هنوز هم که هنوزه، احدی به ما شک نبرده!

 

 

اگه از این داستان حال کردین می تونین به وبلاگ www.vormz.blogfa.com سری بزنید تا باز هم کیف کنین!

 

کوته داستان!

جمعه شانزدهم شهریور 1386
آن روز که قرار بود خاله مهين به خانه ما بياد،واقعا نمي دونستيم بايد چيکار بکنيم،آخه مي دونين؛خاله مهين دوتا بچه داره که کلاً به وسايل سالم آلرژي دارن،مامان منهم که مي شناسينش؛اگه يه دونه از وسايل خونه مخصوصاً وسايل آشپزخونش خراب بشه؛ غمباد ميگيره و تا يه هفته حالش بده،حالا چه برسه به اينکه دو تا وروجک کوچولو ميخوان کلّ خونه رو به هم بريزن؛اينه که من و نسيم مامور شديم تا يه فکر چاره پيدا کنيم بلکه بتونيم مامان و وسايل خونه رو از دو تا ويرانگر نجات بدهيم! من گفتم:"همه ي وسايل خونه رو جمع کنيم!" البته يه کم سخت بود ولي از پسش بر اومديم و همه وسايل خونه رو جمع کرديم؛ نويد و سعيد هم بعد از دو سه ساعت در و ديوارها رو نگاه کردن دست از پا درازتر به خونشون برگشتن ولي خاله مهين از دست مامان دلخور شد و ديگه هيچ وقت به خونه ما نيومد!
 

بدنبال دنباله این داستان بگردید!

جمعه شانزدهم شهریور 1386
 

از این پس می خوام توی این بخش از وبلاگم براتون یه سری داستان دنباله دار از شخص شخیص خودم بزارم.

                                                     امیدوارم خوشتون بیاد!

 

آن روز که همگي(بابا فرهاد،مامان مينا، آبجي نسيم ومن) به خونه آقاي رحيمي ، همکار و اگر به رابطه مقدس دوستي
اهانت نکنيم،دوست بابا فرهاد رفته بوديم...راستش...اصلا خودتون بخونيد ببينيد چي ميشه! البته اول مي خوام خانواده
آقاي رحيمي رو به شما معرفي کنم:آقاي رحيمي ،همکار بابا فرهاد،شخصي بسيار علاقه مند به هنر و کمي هم عجيب و
 غريب است.آنا جون ،خانم آقاي رحيمي زني است که بسيار به مد اهميت مي دهد؛دوست دارد در رفاه،آرامش وآزادي
 مطلق زندگي کند، اگر يه روز باد جهت ديش ماهواره شان را بهم بريزد،افسرده يا به قول خودش دپرس مي شود.

پسر اين خانواده...واي...تا دلتون بخواد تريپ نازک با رنگ بندي نارنجي،زرد وصورتي مايل به قرمز بر مي دارد ؛
فوق العاده ماماني و لوس است!تازه اينو براتون نگفتم ...واي خدا...به باباش ميگه آقاي پدر!!!
حالا اصل داستان رو گوش بدين:
از تاکسي پياده شديم و به طرف آپارتمان آقاي رحيمي رفتيم ،عجب ساختموني ،چي بگم؟! دوازده متر،بيست متر،
سي و هشت متر،نه بابا رو سيصد،چهارصد متر ارتفاع داشت! من تا چشمم به ساختمون افتاد سريع به طرف
تاکسي که هنوز نرفته بود دويدم و گفتم:"باباجون تورو خدا ما رو عفو کن ،کي حال داره از پونصد،شونصد تا پله
بالا بره!"
نسيم گفت:"آخه خنگ خدا!يه همچين ساختموني حتما يکي دوتا آسانسور داره!"
من که تا حالا حتي يک بار هم سوار آسانسور نشده بودم ؛خوشحال و ذوق زده به طرف ساختمون برگشتم تا هر چه
 سريعتر شيريني سوار شدن آسانسور را بچشم؛ولي نمي دانم چرا کمي ترس و اضطراب وجودم را فرا گرفت!
بابا فرهاد زنگ آپارتمان آقاي رحيمي را فشار داد و در مقابل او هم درب را بر روي ما باز کرد.ما وارد پارکينگ نسبتا
بزرگي که در انتهاي آن چندين ماشين خوشگل پارک شده بود شديم، درب آسانسور هم درانتهاي پارکينگ قرار داشت.
همان طور که به طرف درب آسانسور مي رفتيم من هم دستي به آن ماشين هاي خوشگل مي کشيدم و سعي مي کردم
داخل آنها را ببينم که يکدفعه مامان مينا داد زد و گفت:"بيا ديگه!" من هم فورا به داخل آسانسور رفتم و ذوق زده به
بابا گفتم:"پدر!اجازه مي دي من فرمان حرکت آسانسور رو بدم؟!"
بابا فرهاد با عصبانيت توام با تعجب(خودم هم دقيقا نمي دونم چيه؟!) گفت:"مگه سوار خر شدي که با هن و هون راه بيفته!؟"
_ حيف،من فکر مي کردم اين هم مثل آسانسورهاي اون شرکته بود توي اون فيلمه که روباتها همه جا را تصرف کرده بودند؛
کار مي کنه (اگه شما از سر و ته اين جمله سر در آوردين يه خبري هم به من بدين!)
بالاخره نسيم که نمي دونم چرا هر وقت من حرف مي زنم حرصش مي گيره ،کليد رو فشار داد و آسانسور با يک تکان خفيف
به سمت بالا حرکت کرد ......

 

منبع:کتاب آن روز که...... نوشته خودم که قراره بعدا چاپ بشه؛البته ۱۰ -۲۰ سال بعد! آخه می دونید چیه هنوز ننوشتمشون

 

بر شما مبارک.......

جمعه شانزدهم شهریور 1386
نيمه شعبان ولادت منجي دوعالم ،حضرت قائم(عج) بر شما دوستان عزيز تبريک عرض مي نمايم.
 

طعم خارق العاده نمک!

جمعه شانزدهم شهریور 1386
"بچه جان !اون نمک دون رو بذار سر جاااااااااش!"اين صداي مادرم بود که مي خواست جلوي مرا براي نمک زدن به خيار
بگيرد.
آخه مگه خيارم بدون نمک مي شه؟ما هميشه توي خونه سر استفاده کردن من از نمک جنگ و جدال داريم؛آخه مگر من چه
 گناهي کردم که بدون نمک اضافي غذام رو نمي تونم بخورم؟!اصلا تقصير خود مامانمه که همون اول ،توي غذاش کم نمک
مي ريزه که من هم مجبورم دوباره به اون نمک اضافه کنم!اين دکترها و کارشناسها هم که يکسره خدا از صبح تا شب توي
اين تلويزيون بي صاحاب مونده از مضرات نمک حرف مي زنن؛به خدا همش دروغه نمي تونن بفهمن که چرا هي زِرتي آدما
مي ميرن الکي ميخوان بندازن تقصير اين نمک بيچاره! اصلا خود من به يمن همين نمک اينقدر بانمک شدم اگه نمک نبود و
يعني اگه من نبودم اونوقت کي مي خواست دري وري سر هم کنه و تحويل شماها بده؟! تازه حيف که مامان و بابام نمي ذارن
وگرنه شب ها هم توي آب نمکي،خيار شوري،چيزي مي خوابيدم!اصلا هم فشارم نمي زنه بالا!
مگه شهر هرته که همين طوري الکي الکي آدم با خوردن يه کوچولو نمک فشارش بره بالا!اصلا مگه اين بلور کوچيک نمک
چه قدرتي داره که مي تونه کلاً تموم کبد و کليه ي آدم رو بزنه درب و داغون کنه! نمک بيچاره! چه برچسبايي که بهش
نمي چسبونن! اصلا اگه نمک نبود.....واي،نمي تونم اصلا به اون روز فکر کنم! راستشو بخواين به نظر من نمک از آدم يه مرد
مي سازه، آدم رو آماده زندگي مي کنه! من در همينجا به کوچولوهاي محترمي که عاشق داماد شدن هستند،توصيه مي کنم که
تا مي تونن مقادير بيشتري نمک بخورن ، تا زود تر بزرگ بشن.............

:پرستار!کي اين آقايون رو به اين اتاق راه داده؟ کي اجازه داده که با مريض من مصاحبه کنن؟.....بفرمائيد بيرون آقا،مگه
حاليتون نمي شه؟! اين آقا فشار خون بالا دارن ، جفت چشماشون رو از دست دادن، کبد وکليه شون رو از دست دادن......
(حتي خودمم نمي دونم که اون خبرنگارها بالاي سر يه مريض مبتلا به فشار خون چيکار مي کردند؛ ولي اينو مي دونم که
يارو اوضاعش خيلي بي ريخت بود!)